» روایتگری علی مرادی کلان
روایتگری به سبک شهدا
یکی از فرزندان شهدا صبحت میکرد میگفت بهم پدرم مفقودالاثره چند سال است راهیان نور میام ولی هیچ خبری ازم نمیگیره قرار بود عروسی این پسر جوان سه هفته بعد برگزار شود رفته بود پیش شهداء گمنام باهاشون درد و دل تا حرف دلشو بهشون بگه میگه رفتم نشستم سر مزار یکی از این شهدا منم دارم تو حال خودم دارم حرف میزنم با این شهید گفتم من این روزا قراره عروسیمه ...میدونید بابا ندارم مفقودالاثر است یکاری کنید رو سفید بشم... میگفت شب اومدم خوابیدم اون شب هم از اون شبای آرام بود خواب بودم دیدم بابام اومده کنارم بهم میگه پسرم چرا ناراحتی نبینم گریه کنی گلایه کردم بهش گفتم عروسیمه بابا نیستی پیشم تا داماد شدن منو ببینی هیچکسو ندارم. بابام برگشت گفت تو برو وسایل عروسی تزئیینات رو تمام کن مهمونا و خرج عروسیت بامن تعجب کردم تو خواب گفتم بابا آخه چجوری... گفت تو کاری نداشته باش من حل می کنم خدا شاهده میگفت هفته بعد که عروسیم بود چون زیاد آشنا و فامیل زیاد نداشتیم همه رفیق و آشنای بابام اومده بودن با خانوادشون ...
عزیزان شهدا حاضر هستند و میبینند هوامونو دارند
راوی : حاج علی مرادی کلان


وبلاگ صفحه رسمی دکتر علی مرادی کلان